می گویم: یک خواهشی از شما داشتم، حاج حمید. کاوه حج نرفته بود، اما وقتی به او می گفتم "حاج حمید" خوشش می آمد. این را خودش گفته بود. –بله! هیچی می خواستم نصیحتم کنید. و ادامه می دهم به هر حال شما به قول معروف چند پیراهن از ما بشتر پاره کردهاید و سردی و گرمی روزگار را چشیدهاید. کاوه دستی به صورتش کشید و گفت: متعادل باش. در زندگی متعادل باش.
حسابی غافلگیر شدم. سکوت می کنم شاید جناب سرهنگ بر حرف مختصرش، کلامی بیفزاید، اما انگار فایدهای ندارد، می گویم در چه کارهایی باید متعادل باشم. کاوه با لبخند می گوید: همهاش. در تمام عرصه های زندگی. هرچه می کنم حرف کاوه همان است که بود. شاید در مجموع دو دقیقه هم نشد.
بحث را عوض می کنم. می پرسم: خدا وکیلی از اینجا که آزاد شدیم و رفتیم در کارهای خانه به خانمت کمک می کنی یا نه؟ این بار کاوه با اعتماد به نفسی فکورانه گفت: من همیشه کمک می کردم. با تعجب می پرسم یعنی استکان می شستی؟ ظرف می شستی؟ خانه را جارو می کردی؟ -بله. این بحث من هم برای به حرف گرفتن کاوه بی فایده می ماند.
به سراغ کتاب نبی رحمت می روم. کتاب نسبتاً قطوری که نوشتهی یکی از علمای هندوستان به نام سید ابوالحسن ندوی است و به فارسی ترجمه شده. کتاب در بارهی زندگی پیامبر است. خدا رحمت کند نبی رحمت را که در جنگ بدر فرمود فقط با کسانی بجنگید که با شما می جنگند و وقتی مکه را تصرف کرد فرمود کسانی که در پشت درهای بستهاند در اماناند.
داستان حجاز و نبی حجاز را از کتابهای درسی دبستان گرفته تا دو واحد درس تاریخ اسلام در دانشگاه خواندهایم. و همیشه از همان دبستان، دلتنگ حجاز بودهام. نگاه به کوه هم این دلتنگیام را همیشه تجدید کرده است. نمی دانم چرا. هر جا در کتاب نبی رحمت آیهای از قرآن را می بینم انگار گم شدهام را یافتهام. مخصوصاً آیاتی که در جنگها بر پیامبر نازل شدهاند. «لقد نصرکم الله ببدر و انتم اذله»؛ خداوند در نبرد بدر شما را یاری رساند و حال آن که شما خوار و بی مقدار بودید. «لقد نصرکم الله فی مواطن کثیره و یوم حنین»؛ خداوند در منزل گاههای بسیاری شما را یاری رساند، از جمله در روز حنین، در نبرد حنین. «فانزل الله سکینته علی رسوله و علی المؤمنین»؛ پس خداوند آرامش خویش را بر رسول خویش و بر مؤمنان نازل فرمود. «و زلزلوا حتی یقول الرسول و الذین آمنوا معه متی نصرالله؟ الا ان نصر الله قریب»؛ و متزلزل شدند، آن قدر که رسول و کسانی که همراه او ایمان آورده بودند، پرسیدند: پس یاری خدا کجاست؟ (و خداوند پاسخ داد:) آگاه باشید! یاری خداوند نزدیک است. با این آیه کم صبریها و بی قراریها و نا آرامیها و گاهی هم ضعفهای خودم را توجیه می کنم.
یک نکتهی جالب که در این کتاب خواندم این بود که نامههایی که پیامبر(ص) در سال هفتم هجری به پادشاهان روم، ایران، حبشه، مصر، یمامه، بحرین و اردن نوشت، الان در برخی موزههای جهان وجود دارند. در این کتاب دقیقا ً گفته شده بود کجا، و نیز نویسنده ذکر کرده بود. بر روی یکی از این نامهها اثر یک رفوگری ماهرانه دیده می شود و نشان از آن دارد که این نامه از وسط پاره شده و این رفوگری، دو پارهی نامه را به هم پیوند داده.
در بخشی از کتاب هم ذکر شده بود بعد از این که پیامبر از غار حرا به منزلشان آمدند، خدیجه برای این که به حضرت اطمینان بدهند که ایشان به پیامبری مبعوث شدهاند، همراه حضرت محمد(ص) رهسپار منزل ورقة ابننوفل، که عالمی مسیحی بوده می شوند و او تأیید می کند که محمد امین به پیامبری مبعوث شده است. اما من از شبکهی چهار که سخنرانی آیت الله معرفت را می دیدم ایشان این داستان را نقل و رد کردند و گفتند این داستان ساختگی است. یکی از دلائلی که ایشان ذکر کردند این بود که ورقة ابننوفلی که به محمد امین اطمینان دادند که به پیامبری مبعوث شده، چرا به او ایمان نیاورد؟ ایشان یکی، دو دلیل دیگر هم ذکر کردند که خاطرم نمانده.
عادت کرده ایم منتظر زنگ تلفن باشیم، برای شنیدن خبر آزادیمان. چهار فروردین علی می گوید: رئیس قوهی قضائیه چیه اسمش؟ ها! همون. حکم آزادی زندانیهای ما را صادر کرده است. یکی از زندانیهای ما هم که زاهدان زندانی بوده آزاد شده. کم کم احساس می کنیم آزادیمان نزدیک شده.
حاج خداداد بر روی یکی از این نامهها هم خیلی امیدوار شده و حسابی دعا می کند تا چهل و هشتم زاهدان باشد و به نذر همه سالهاش عمل کند و به عشق سالار شهیدان، حضرت ابا عبدالله الحسین(ع)، با حلیم از سوگواران حضرتش پذیرایی کند.
همین حاج خداداد از یکی از زندانبانها پرسید تو شبها راحت می خوابی؟ طرف پرسید برای چی؟ حاج خداداد گفت: بالاخره شما چند نفر آدم کشتهای، شبها خوابشان را نمی بینی؟ -نه! حاج خداداد گفت: اصلاً؟ -نه، و ادامه می دهد، یک بار که آدم کشتی برایت ساده می شود. و در حالی که نگاه متعجب حاج خداداد او را بدرقه میکند، می رود. همو یک بار صحنهای را که در ریگزار تاسوکی به انسانی دست و چشم بسته تیر اندازی کرده بود و شاهد جان دادن او بود، برایمان تعریف کرد.
علاوه بر چهار زندانبان، یک پیرمرد هم هست که درست روبه روی چادر، دوشکاش را پهن کرده و کاملاً مشرف به ما و مراقب ماست. علی می گوید او بزرگ این منطقه است و زبان پشتو را به خوبی صحبت می کند. بعد هم ادامه می دهد اگر طالبان یا کسان دیگری آمدند من زنجیرها را از دستان شما باز می کنم و به آنها میگویم، البته من که نه، همین پیرمرد -و با دست به او اشاره می کند- که زبانشان را بلد است، شما برای خرید مواد مخدر اینجا هستید. البته اینجا منطقهی امنی است و تا حالا اینجا در گیری نداشتهایم.
گفتم که چهار تا نگهبان داریم. علی می گوید اگر کسی بخواهد حمله کند نزدیک صبح این کار را خواهد کرد، به همین دلیل خودش این ساعت نگهبانی می داد.
یکی از نگهبانها یک بار به ما گفت این مهدی شما کجاست که سوار بر اسبی سفید برای نجات شما بیاید؟
همان جوان که از ما بازجویی کرد هم، چیزهایی می گفت. می گفت برخی می گویند ما فلان جا مهدی را دیدیم، خوب به ما هم نشان بدهید؛ این حرفها یعنی چه؟
مهدی را پدری شرقی و مادری غربی است. او بر جهان حکومت خواهد کرد. او خود در نامهای که به شیخ مفید نوشتند، فرمودند اگر شیعیان و دوست داران ما بر حمل پیمانی که بر دوش دارند، و فرمانبرداری از دستورات خداوند، یک دل و متحد میبودند سعادت دیدار ما از آنان سلب نمی گشت.
السلام علیک، ایهاالعلم المنصوب و العلم المصبوب و الغوث و الرحمة الواسعه؛ سلام بر تو ای پرچم بر افراشتهی اسلام، سلام بر تو ای علم فروزان و جوشان، سلام بر تو ای فریاد رس و سلام بر تو ای رحمت فراخ. از آن لحظه به بعد از این فراز زیارت آل یاسین خیلی خوشم می آمد. سیدی و مولا! از حال ما با خبری، معدن رحمتی ، فریادرسي، دریاب که می توانی.
حاج خداداد با ناراحتی به من می گوید مگر اینها امام مهدی را قبول ندارند؟ می گویم قبول دارند اما می گویند هنوزحضرت متولد نشدهاند. حاج خداداد می گوید خوب بگویند، اما نباید این طوری راجع به حضرت حرف بزنند. راست می گوید بندهی خدا. حرف من هم همین است.