ماشین با جان کندن راه را میپیماید. مجید نجار و محمد شاهبازی دست هایشان به هم قفل شده تکیه دادهاند به پشت شیشه؛ هراتی هم تکیه داده به آنها. دست مرا با هراتی بستهاند. دستم در گرو هراتی است. چون جا نبود که من هم کنار او پناه بگیرم. کنارم سمت چپ هم حاج خداداد. پورشمسیان ته خودرو. دستش با خدابخش قفل شده. رو به روی من احمد زاهد شیخی و پشت سرش جناب سرهنگ. در اطراف هم آنها هستند.
احساس می کنم داریم از کوه بالا می رویم. راه ناهموار و پر از دست انداز است. مدتی نگذشته که ساعتم با دو بوق کوتاه، که سر ساعت مینوازد، اعلام می کند ساعت ده است. به دوستان می گویم سال تحویل شده! مجید، که فکر کنم حالش هم کمی به هم خورده، با نشاط به محمد تبریک می گوید. و حاج خداداد می خواهد دعا کنیم که ان شاءالله هر چه زودتر آزاد شویم. دو ساعت بعد، حدود ساعت دوازده، دوازده و نیم ماشین متوقف میشود. به ما میگویند پیاده شویم. هر چه نگاه میکنیم کوه است و کوه است و کوه. هیچ خانهای دیده نمیشود. از علی که حالا با او رفیق شدهایم میپرسیم پس خانهای که قرار بود آنجا برویم چه شد؟
- به ما خبر دادند که آنجا نا امن شده، ما هم به ناچار شما را اینجا آوردیم.
در منطقهای کوهستانی هستیم. نمیدانیم از آنِ کدام کشور است. کیسه خواب ها و ... را از داخل لنکروز بر میداریم. خودرو میرود. علی به همراه چند نفر دیگر باقی میمانند. ما کیسه خوابهایمان را پایین کوه که شکل دیواری به خود گرفته، با این که نگران ریزش کوه هم هستیم، پهن میکنیم. علاوه بر دستها، پاها هم به رفیق کناری قفل میشود. من و هراتی، بعد دو برادر، بعد مجید نجار و محمد شاهبازی و در آخر احمد زاهد شیخی و جناب سرهنگ کاوه. از علی جهت قبله را میپرسم، بلافاصله سرش را بلند میکند و به آسمان نگاه میکند، ستارهای را به من نشان میدهد، فکر کنم ستارهی قطبی است و میگوید باید طوری بایستی که آن ستاره سمت راستت باشد آن وقت رو به رویت میشود قبله. این اولین باری است که میبینم کسی با ستاره قبله را پیدا میکند. شب سردی است. به دنبال ماه میگردم. پشت کوه پنهان شده است. نیمه شب که چند بار بیدار میشوم میبینمش.
صبح برای نماز بیدار میشویم، اما با پاهای بسته چگونه میتوان نماز خواند؟ یکی از دوستان، نمی دانم کدام یک، احتمالاً احمد با آب اندکی که داریم وضو می گیرد و با پاهای بسته بلند می شود برای نماز. من هم که تیمم زده و نشسته دو رکعت نماز صبح را به جا آورده بودم متنبه می شوم که با دست و پای بسته هم می شود وضو گرفت و ایستاده نماز خواند، علی از راه می رسد و قفل پاها را می گشاید. بهتر شد. نماز که می خوانیم هنوز زیر کسیه خواب پناه نگرفته ایم که فرمان حرکت را صادر می کند.
دست راستمان به دست چپ یکی دیگر از همدردان قفل، کیسه خواب هایمان را بر می داریم. علی می گوید هر چه را نمی توانید ببرید بگذارید همینجا باشد. بقیه که آمدند می آورند. تعدادی از کیسه خواب هایمان را می گذاریم. به راه می افتیم. از مسیری که بر اثر عبور آب هنگام بارش باران حالت رودخانه مانندی پیدا کرده به سمت قله کوه به طرف بالا حرکت می کنیم. با این که روز اول بهار است، سوز سرما را به خوبی احساس می کنیم. بین راه چند باری می نشینیم و استراحت می کنیم. نمی دانیم به کجا می رویم تا این که به جایی می رسیم که کوهها به هم رسیده اند شکل 8 . بم بست است.
جایی روی تخته سنگ ها می نشینیم. آفتاب طلوع کرده، و هوا را کم کم گرم می شود. فکر می کنم تا چند روز دیگر از اینجا خواهیم رفت. چند نفر دیگر هم بعد از ما از راه می رسند. تک و توک کیسه خوابی را که ما گذاشته بودیم اینها با خودشان آورده اند. کیسه خواب ها را به ما می دهند و بالاتر جایی که علی و چند نفر دیگر هستند می روند. چای درست می کنند. با هیزم. پیرمردی که ابروهایی درهم و قیافه ای خشن دارد برای ما چای می آورد. همراه چای مقداری شکلات هم به ما می دهد. بعد می ایستد و به ما زل می زند. با لبخند می گوید: «الله مهربان است.» ما هم سری تکان می دهیم و حرف او را تأیید می کنیم. پیرمرد با این که چند دقیقهی دیگر هم ایستادنش را طول می دهد، بر جمله ای که گفته چیزی اضافه نمی کند. خودمانیم بر خلاف قیافه اش چه مهربان حرف زد!
کلید یکی از قفلهایی که پای احمد را با آن بسته اند، گم شده، چند نفری ریخته ایم سر احمد که قفل را بشکنیم. البته با اجازهی علی. با هر مشقتی که هست قفل را می شکنیم. زیر درخت بنه ای هستیم. کمی سنگ های بزرگ را بر می داریم و سعی می کنیم جای صافی درست کنیم که بشود آنجا بنشینیم و یا بخوابیم. زمین صاف هم نعمتی است!
علی که رسماً زندان بان شده است، می گوید اینجا بیشتر از چهار، پنج روز نمی مانیم. ما هم به آزادی در همین چند روز امیدوارتر می شویم.
خیلی دلم می خواهد بدانم کاوه و احمد را چطوری گرفته اند. اول پای صحبت جناب سرهنگ می نشینم. می گوید مرا گروه دیگری اشتباهی به جای آقای کشمیری گرفته اند، بعد تقاضای پول کرده اند و به این گروه فرو خته اند. البته خانواده ام تا حالا چندین میلیون تومان به این گروه پول داده اند. بعد هم با ناراحتی می گوید من اگر خیانت می کردم لااقل پیش اینها که رو سفید می بودم یا نه؟
احمد را که نگو. مجید نجار و محمد که با احمد همکار بوده اند می گویند دربارهی تو شایع شده چون از تو قرض می خواسته اند، قرض خواهان تو را گرفته اند.
احمد با ناراحتی می گوید: سر شب همراه پدر، همسر، مادر و پدر همسر و بچهی دو ساله ام داشتیم می رفتیم منزل عمویم که برای شام ما را دعوت کرده بود. از خانه زیاد دور نشده بودیم که پیکانی سفید رنگ جلویمان پیچید. عده ای اسلحه به دست پیاده شدند و چند تیر هوایی شلیک کردند. من از پیکانم پیاده شدم ، آنها مرا سوار کردند. به من می گفتند تو سرهنگ سپاهی! بگو در کدام عملیات ها بوده ای؟ اما من، رو می کند به مجید و محمد، شما که می دانید مکانیک سپاهم. به آنها هم گفتم که تحقیق کنند. یکی، دو روز بعد به من گفتند ما تو را اشتباهی گرفته ایم و می خواهیم آزادت کنیم. سه روز در خانه ای در زاهدان بودم. اما بعد از این که دست چند گروه گشتم، بالاخره از اینجا سر در آوردم. پس تو را هم این گروه نگرفته اند؟ این گروه، نه!
هر دو سه نفری دور هم نشسته ایم و حرف می زنیم. من تا حالا در چنین جمع هایی خیلی کم بوده ام. جمعهایی که افراد نه از ملاصدرا حرفی نقل کنند نه از شهید مطهری نه از علامه طباطبایی و نه از هیچ فیلسوف یا نویسندهی غربی یا شرقی دیگری. حرفی برای گفتن ندارم. اما حرف هایشان برای من تازگی دارد. حرف های پلیس کهنه کاری که از خاطراتش راجع به دستگیری مجرمین می گوید و آدم را یاد فیلمهای کارآگاهی تلویزیون می اندازد. احمد از سرگذشتش در مکانیکی حرف می زند. پور شمسیان از مردم زلزله زدهی بم و دیگر جاهایی که بوده، مثل پاکستان، می گوید. دو برادر، حاج خداداد و خدابخش از بازار و فرش تجربیات گرانبهایی به آدم می دهند. بالاخره هر کدام در حیطه ی تخصصی خودشان ید طولایی دارند.
ظهر بعد از این که نمازمان را خوانده ایم همان پیرمرد همراه پیرمردی دیگر مشغول برداشتن قلوه سنگ ها از کنار درخت می شوند. علی به ما می گوید این جا را برای شما درست می کنیم، اگر دوست دارید می توانید با آنها کمک کنید. همراه چند نفر از رفقا من هم می روم کمک. چند تا سنگ ریز و درشت بر نداشته، خسته شده ام. می نشینم. به دست های پیرمردها خیره می شوم. انگار نه انگار که سنگهای زمخت و تیز را جا به جا می کنند. دست های آنها از سنگ های سخت کوه خشن تر است. زمینی ناهموار و پر از قلوه سنگ را که ما به ذهنمان نمی آمد که می شود هموارش کرد تا غروب صاف شده و در حالی که دورش را هم سنگ چیده اند، تحویل می دهند.
تا از نگهبان اجازه بگیریم و تک تک دست به آبی برویم و وضویی بگیریم، غروب جایش را به شب داده است. مزهی نماز زیر کام جانمان است که شام آورده اند. شام بقیهی همان گوسفندی است که ظهر کشته اند. نه نفر ما هستیم. آنها هم با چهار نگهبان و پنج پیر مرد همین تعداد را تشکیل می دهند.
بعد از شام همان جایی که پیرمردها آماده کرده اند، می خواهیم بخوابیم. علی سراغ زنجیرها را می گیرد. می آوریم. پاهایمان و نیز دست های هر نه نفرمان را با هم می بندند. و ما غرغر کنان که از این دره به کجا می توانیم بگریزیم که لازم است چنین به زنجیر شویم. ما که جایی را نمی دانیم. این طوری که نمی شود خوابید. و...
همه خسته ایم. با این امید که فردا روز آزادیمان باشد زیر آسمان بلند که این جا در حصار کوهها کوچک به نظر می رسد به خواب می روم.





















سخنرانی محمود احمدی نژاد، رئيس جمهور ايران، در دانشگاه صنعتی اميرکبير (پلی تکنيک) برای مدتی با اعتراض برخی دانشجويان که عکس های وی را آتش زده و شعار 'مرگ بر ديکتاتور' سر داده بودند، به تشنج کشيده شد.رئيس جمهور ايران روز دوشنبه 11 دسامبر (20 آذرماه) برای سخنرانی و ديدار با دانشجويان به دانشگاه صنعتی اميرکبير در تهران رفته بود و سخنان خود را با اشاره به پيشينه فعاليت های سياسی در دانشگاه ها و جنبش های دانشجويی دنبال! می کرد، اما در ميانه سخنانش با اعتراض برخی حاضرين در سالن روبرو شد.يکی از حاضرين در اين جلسه به راديو بی بی سی گفته است که اعتراض دانشجويان پس از اينکه محمود احمدی نژاد از پاسخ دادن به سوالاتی درباره حقوق بشر، آزادی بيان و حق تحصيل و اخراج برخی دانشجويان خودداری کرد، آغاز شد.آقای احمدی نژاد از معترضين خواست مطالب خود را با آرامش بيان کنند و گفت: "ما سالها در مقابل ديكتاتوری ايستاده ايم و تا هزار سال ديگر نيز احدی قادر نيست در اين كشور هر چند با نام آزادی، ديكتاتوری برقرار كند."












