تبليغاتX
تفتان خبر

؟........بعد از سکوتی که فضای نماز خانه را گرفته بود برای رفع کسالت بیرون رفتم تا ابی به سر و صورت بزنم . وقتی برگشتم دیدم که بچه ها در حال خوردن شیرینی هستند . شیرینی ها را یکی از بچه ها که با خودش اورده بود تعارف کرد .سر جایم نشستم جعبه ی شیرینی گوشه ی اتاق بود. خجالت می کشیدم که برای خودم شیرینی بردارم با اینکه دلم میکشید . فضای سکوت و زمزمه کم کم به همهمه تبدیل میشد کهدر همین حال متوجه ورود تعدادی از نیروهای اموزشی دوره ی قبل شدیم که اماده ی اعزام به جبهه بودند. انها دوره ی اموزشی خود را در همین پادگان سپری کرده بودند و اینک پس از اتمام اردو اماده رفتن به جبهه می شدند. هنگام دیدنشان فکر کردم که اینها در این دوره اموزشی حتما خیلی ورزیده شده اند.مردم در این دوره از جنگ بیشتر از طریق تلویزیون، ارتشی ها و نیروهای چیریکی چمران را میدیدند . ومن با دیدن نیروهای اموزشی خیال کردم که اینها هم لابد چیرک شده اند. به حالشان غبطه خوردم که ای کاش زودتر به جبهه می امدم تاهمین حالا همراهشان به جبهه میرفتم غرق افکارم بودم که یکی از برادران پاسداربا لباس سبزی بر تن وارد اتاق شد او خودش را به نام رضا زور، مسئول اموزش و تاکتیک مرکز اموزشی معرفی کرد . او بعد از تذکر  و اشنا کردن ما به قوانین و مقررات اموزشگاه نصیحت کرد که در طول اموزش روابط دوستانه و صمیمانه ای با یکدیگر و مسئولین پادگان داشته باشیم . ایشان در حال صحبت بودند و من هم در خیالات خودم غرق که چه برادران مهربانی که چون ما داوطلب جبهه هستیم  به ما خیلی احترام قائلند. و این واقعا خیال خامی بود . اقای زور بعد از سخنرانی گفتند که بعد از اقامه نماز جماعت اماده  شام و خواب شویم که فردا خیلی کار داریم.و ما هم بعد از صرف شام به سراغ تخت خوابی رفتیم که داخل یک سالن بزرگ کنار هم چیده شده بودان شب را به راحتی اما با یک دنیا فکر و خیال پشت سر گذاشتیم البته در ابتدای شب بعضی از دوستان که خوابشان نمی برد از خودشان صداهایی هم تولید میکردند وعدهای هم که اطراف بودند میزدند زیر خنده. چند بار هم مسئول شب تذکراتی هم داد. اما صداها به شیوه ای دیگرادا می شد. البته دوستی بعضی ها از همین جا شکل گرفت .صبح زود با صدای صوت اقای زور از خواب پریدیم . انتظار نداشتم که با صدای ممتد صوت و تشر و فریاد از خواب برخیزم البته این نشانه ی خوبی در اموزش نبود . وما هم باید سریع بر میخواستیم تا برای نماز جماعت و سایر امور اماده میشدییم. با خیال راحت با چشمهای پف الود به طرف دست شویی ها رفتم تا وضو گرفته و برای نماز خودم را براسانم اما مقابل د ستشویی ها صف طویلی دیدم که خودش یک تجربه برای روزهای بعد شد. بعد از صبحانه و کمی استراحت  به دلیل کمبود لباس اموزشی اقدام به اموزش تئوری کردند .فردای انروز چند دست لباس کهنه به ما دادند که این هم نشانه ی شروع اموزشهای سخت و عملی بود .ساعات سین برنامه اینگونه بود که صبح زود با صدای صوت  از خواب بلند میشدیم و بعدداز صرف صبحانه اموزشهای تئوری و عملی صبح و بعد از ظهر ها تا نزدیک نماز مغرب ادامه داشت .این سین با فراز و نشیبهایی اجراء شد  تا شبی که گفتند فردا اردوی پایان دوره هست .از افرادی که مار ا اموزش میدادند یکی اقای زور بود که ذکر خیرش رفت . ایشان......

+ نوشته شده توسط امیر احمدی در 85/08/26 و ساعت 15:17 |

........پس از ورود به پادگان مارا به طرف سالنی که بعدا نماز جماعت رادران برگزار میکردیم هدایت کردند . بعضی از خانواده ها که وسیله نقلیه داشتند همراه فرزندانشان تادم درب پادگان امده بودند. خانواده ی من هم که وسیله نداشتند به خیال اینکه عازم کرمان هستیم مقابل بسیج از من خداحافظی کردند .ماشین وقتی راه افتادهر لحظه پدرم از من دورتر میشد نمیدانم من از پدرم دور میشدم یا او؟ اما هرچه باشد در حال فاصله گرفتن از هم بودیم هر لحظه چهره  پدرم کوچکتر و کوچکتر میشد اشک دور چشمهای من حلقه زده بود و بغض هم ولکنم نبود. داشتم میترکیدم که شاید این اخرین دیدار من و پدر عزیزم باشد . من فرزند اول پدرم بودم .غروب انروز خیلی برایم دل گیر بود هواهم به دلیل فصل زمستان خیلی سرد و سوزناک شده بود . داخل نماز خانه همه دور دیوار نشسته بودند کسی همدیگر را نمی شناخت گاهی سرها محجوبانه پایین بود وگه گاهی اهسته یکی دو نفر با هم زمزمه ای میکردند. من هم کنار یکی از افرادی که پدرم  اورا می شناخت و همان روز به من معرفی کرده بود نشسته بودم کمتر پیش می امد تا باهم کلامی ردو بدل کنیم.سکوت داخل نمازخانه خیلی دلگیر و سنگین بود.مخصوصا که باغروب زمستانی سرد و سوزناک همدم بود.به اطراف که نگاه میکردم  همه را در حال فکر کردن می دیدم  خیلی دلم می خواست که بدانم توی سر افرادی که قرار است در اینده نرد دوستی را باهم بریزیم چه میگزرد . گاهی هم در این فکر بودم که می توان چهره ی افرادی که قرار است چند وقت دیگر به شهادت برسند شناخت . شاید هم در میان این جمع باشند افرادی که در اینده جانفشانی و ایثار انها تحول یک حادثه بزرگی باشد ایا میتوان در چهره ادمهای بزرگ اینده را تشخیص داد ایا مشود؟........

+ نوشته شده توسط امیر احمدی در 85/08/14 و ساعت 20:35 |

پس از چندی با اعلام عمومی به بسیج مرکزی واقع در خیابان امام علارغم موافقت والدین به دلیل سن کم  رفتم . من همان موقع فکر می کردم که بلافاصله بعد از ثبت نام ، بسیجیان را برای اموزش به کرمان میبرند البته دوستانم را برده بودند با این تصور خودم را اماده ی اعزام به کرمان کرده بودم.این را بعد فهمیدم که با ید در زاهدان اموزش ببینیم انهم وقتی که مارا با ساکهای اویز به دوش برای اعزام به جبهه سوار لندکروزر کردند.وقتی خودرو راه افتاد تا به خیالمان به سمت ترمینال برود مسیرش را به سمت دروازه خاش عوض و به طرف پمپ بنزین ادامه داد تااینکه مقابل دربی نرده ای توقف کرد که بعدا مشخص شد اینجا مرکزپخش رادیوی استان هست که تحویل بسیج شده برای اموزش رزمندگانی که قصد رفتن به جبهه را دارند.این مرکز به نام شهیدی نام گزاری شده بود که احتما لا در درگیری با اشرار در استان به درجه رفیع شهادت رسیده بود.. پادگان شهید کیوان.. بعد از اینکه خودرو داخل محوطه مثلا پادگان یا مرکز اموزش شد مارا بازدید کردند . دقت که کردم داخل ساک دستی همه افراد  شیرینی  و نان و شکلات و مقداری پول بود .تازه فهمیدم  دیگران هم مثل من فکر کردند که همه به کرمان اعزام خواهند شد. دلم خیلی گرفت . دلم گرفت از اینکه نکند به جبهه اعزام نشویم و یا نکند ما را برای جبهه لازم ندارند و یا اینکه تا وقتی که اموزش تمام شود هزارو یک مسئله پیش بیاید و ما را به جبهه نبرند. من با یک دنیا ارزو ثبت نام کرده بودم. من ارزوی خود سازی داشتم به من گفته بودند جبهه جای رسیدن به خداست . بااینکه بعضی از دوستان قبل از اعزام گفته بودند که تو اگر به جبهه رفتی به تو پول هم میدهند و من باورم نمی شد که برای جنگیدن و جهاد در راه خدا با ید به ما پول هم بدهند با این حال اصلا در فکر پول و دست مزد نبودم.هدفم تنها برای رضای خدا و خود سازی  و نزدیکی هرچه بیشتر به خدا بودو بس ........

+ نوشته شده توسط امیر احمدی در 85/08/11 و ساعت 12:52 |

..........واما چه شد که هوس جبهه رفتن به سرم زد با اینکه هرروز اخبار رشادتهای مردان رزم را پی می گرفتم همش ذهنم مشغول بود که ایکاش من هم یک رزمنده بودم در این سن و سال دلم علارغم هوس جبهه، دنیا طلب هم بود. دوست داشتم همه چیز داشته باشم به اقتضای سنم که هم سن و سالهای خودم را میدیدم دلم میخواست من هم موتور، ماشین، دوچرخه و... داشته باشم. از طرفی دلم میخواست با بزرگترها هم رفت و امد داشته باشم از انها چیز یاد بگیرم با انها همنشین و هم سفرو همراه باشم . ارزوهای خیلی بلندی داشتم . از طرفی هر روز هم میشتیدم که عراقی ها پیشرفتهای زیادی در خاک ایران دارند. دوران مدرسه راهم می گذراندم . در مدرسه هم که بعضی از دوستانم به جبهه میرفتند وقتی که بر می گشتند  دلم بیشتر می گرفت و به حالشان غبطه میخوردم . در کوچه و خیابان هم هنوز شرایط جنگ کاملا برای مردم جا نیفتاده بود . بعضی ها ارزو میکردند که به همین صورت عراق حمله کند شاید رژیم سرنگون شود البته این همسایه ها هنوز باورشان نشده بود که واقعا در ایران انقلاب شده بود.انها هنوز بوی اصلاحات عرضی علم در مشامشان بود.یادم هست دختر پنج ساله یکی از همسایه ها توسط عده ای ادم ربا دزدیده شد . شب همه اهالی محل اطراف منزل او جمع بودند . پدر خانواده کنار دیوار نشسته بود با شدت گریه می کرد و میگفت که الهی....زیر تیغ اره بری که با انقلابت  مملکت را خراب کردی .ما توی اجتماع هم حرفهای خوب میشنیدیم وهم حرفهای بد. شرایط محیطی کاملا الوده و متعفن بود حوادثی که در جبهه به وقوع میپیوست با شرایطی که در سطح جامعه بودبرای خیلی ها دو گانگی فکری ایجاد کرده بود. برای فرار از این فضای وهم الود بی انکه به کسی بگویم بعد از مدتی کلنجار رفتن با عقل و هوسم تصمیم خودم را گرفتم تا اینکه بلاخره رفتم بسیج وبرای جبههبا اینکه میگفتند سنم کم هست ثبت نام کردم.......ف-۶۱

+ نوشته شده توسط امیر احمدی در 85/08/08 و ساعت 17:17 |

به نام خدا – به نام خداییکه ما را افرید و جان داد و نیرو عطا نمود تا تمنایش کنیم. به نام افریدگاری که از نیستی به هستی و از هستی به هستی ی دیگری جان میدهد . به نام او که انسان را از خاک خلق و جان داد و روحش را در کالبدش دمید.به نام او که ما را رهنمون ساخت تا در راهش جهاد کنیم وبا این نعمتش به ما افتخار داد. به یاد او که شهادت را روزی بندگان صالح خود قرار داد و به بشر خاکی امید داد تا در ازای ریختن خونش  در راه او به قرب الهی برسد و مقبول درگاهش با اولیای مقربش محشور گردد . با دلی مالامال از عشق به شوق دیدار معشوق دستی بر قلم برده تا کوشه ای ناچیز واندک و قطره ای از دریای بی کران خاطرات جبهه و ایثار و ایستادگی در مقابل دشمن بعثی را به رشته ی تحریر در اورم.و اما......فروردین-1361

+ نوشته شده توسط امیر احمدی در 85/08/06 و ساعت 19:4 |

بسمه تعالی

بنا نداشتم تا دوباره وبلاگ نویسی را ادامه دهم اما رفتن به وبلاگ رضا لک زایی از اسرای ازاد شده ی در بند عبدالمالک و دیدن نوشتاری از خاطرات روزهای اسارت جرقه ای به ذهنم خطور کرد تا نوشته های دوران جبهه بعضی از دوستان را به مرور برای دل خودم فقط ....که هم تا حدودی ویرایش شده باشد وهم تجدید خاطره ای و هم یادگاری باشد برای نسل فعلی و اتی بنویسم اما چند نکته از طرف دوستان:

1- قلم خاطرات ، مربوط به 25 سال پیش هست که به مرور تا سال 68 تغیراتی هم یافته بنابر این بدون اشکال و ایراد نیست

2-سعی میشود ویرایش اندک و ناچیز باشد تا به زیبایی احساسات مثلا نوجوان 15 ساله ای که برای اولین بار در سال 60 جبهه رفت لطمه نزند

 

3- این مجموعه  فعلا با عنوان- یاداشتهای نوجوانی من- نوشته می شود تا بعد.....

۴-فعلا تقدیم به همه رهروان خط ولایت و ارمانهای بلند ایران عزیز...

+ نوشته شده توسط امیر احمدی در 85/08/05 و ساعت 16:21 |